سرخط خبرها
خانه » مقاله » درباره مرگ انسان …./علی دادخواه

درباره مرگ انسان …./علی دادخواه

Print Friendly, PDF & Email

اختصاصی همای گیلان: چند روز قبل سالگرد کوی دانشگاه ۷۸ بود و آن وقایع که ما از یاد بردیم مانند همه چیز که از یاد می بریم.به همان سادگی که کنار تلویزیون می نشینیم و صحنه های آواره گی مردم سوریه یا یمن را می بینیم یا خبرهای مهلک نسل کشی و کشتار انسان ها را در فلان کشور می شنویم و به خوردن غذای خود ادامه می دهیم و البته که گاهی شبکه را عوض می کنیم تا یک سریال خنده دار یا یک رمانس عاشقانه را ببینیم.

آری! ما بی تفاوت شده ایم .ما بعنوان یک انسان در همه دنیا.فرقی هم‌نمی کند که شهروند کدام کشور باشیم تنها دوز بی تفاوتی هایمان فرق دارد.زندان کهریزک از کجا آغاز شد ؟ از همانجایی که اردوگاه مرگ آشویتس و‌یا اردوگاه کار اجباری داخائو آغاز شد.از بی تفاوتی ما نسبت به سرنوشت بشر.از اینکه ما عشق و محبت به انسان ها را از یاد بردیم.ولی از کجا ما چنین شدیم ؟ از همانجایی که ما از کنار سلاخ خانه ها گذشتیم و قربانی شدن دسته جمعی حیوانات را دیدیم برای اینکه انسان مدرن شکم سیری داشته باشد.ما ابتدا طبیعت را سلاخی کردیم و بعد سراغ انسان ها آمدیم.

ما از کجا چنین بی تفاوت شده ایم ؟ از وقتی که خانواده یا طبقه اجتماعی برای ما یک شر گریز ناپذیر تلقی شد.ما اجتماعات انسانی خود را از دست دادیم و بجای شب نشینی های شبانه با خانواده و فامیل و بچه محل هایمان فرد گرایی مجازی را انتخاب کردیم.آری ! ایدئولوژی ها ما را اتمیزه کرده اند.گاهی بنام اسلام انقلابی، گاهی بعنوان مدرنیته و مدتهاست که ما بشر زحمت کشی شده ایم که جز بقای خود بهیچ چیز دیگری فکر نمی کنیم.تلاشی بس ناگوار و محقرانه برای اینکه ما مصرف بیشتری بکنیم وخود را و همه دسترنج و عمر خود را قربانی خدای بازار بکنیم.این لیبرالیسم در عصر مدرن بود که ما را مبدل به برده های نوین نمود‌.انسانی بی ریشه که تنها کار کردن و مصرف کردن را آموخته است.او هیچ نیازی برای تغییر خود و جهان نمی بیند ، زیرا به او آموخته اند ارزشمندی در کسب درآمد بیش تر و قدرت بیشتر است.

ما از کجا چنین بی تفاوت شده ایم ؟ وقتی هر چیزی برای ما مهمتر از انسانیت شد.وقتی تعصب به فرهنگی باستانی برای ما فربه تر از احترام به انسانیت شد.وقتی تئولوژی ملاک خط کشی ما بین انسان ها شد.ما بعنوان یک انسان ایرانی باید از خود این پرسش را بپرسیم که چرا باید عباس امیر انتظام تا زمان مرگ در زندان و حصر خانگی باشد؟ باید از خود بپرسیم چرا زیر گوش زندان ها و بازداشتگاههای مخوف شکل می گیرد؟ ما باید از خود بپرسیم چرا و‌چگونه در مورد اعدام و‌تحدید اقلیت های دینی سکوت کردیم و البته چرا سیاستمداران ما در مورد اتفاقات آن سالها سکوت می کنند ویا همچنان موضع دفاعی دارند؟ من از موضع دفاع از بهائیان و منافقین و یا اپوزیسیون سخن نمی گویم.من‌نگرانی فزاینده ای دارم برای اینکه ما با خطر فاشیسم مواجه هستیم.وقتی انسان هایی هستیم اتمیزه شده و‌بدون هیچ تعلق خانوادگی و‌اجتماعی ریشه دار و البته با ذهنی پر از داده های خشونت بار .

ملت های آلمان و ژاپن همیشه با یک احساس گناه مزمن زیست می کنند .زیرا آن ها زمانی مبدل به جنایتکارانه خونخواری شدند که قصد انقراض نسل دیگر انسان ها را بدلیل ایده هایی مانند اصالت نژادی داشته اند.و ما هم باید بخاطر وقایع گذشته احساس گناه داشته باشیم.و از خود بپرسیم چطور می شود که هر یک از ما مبدل به بازجوی کینه توزی می شود که آزاردن نوع انسان برایش می شود یک وظیفه دینی و مسئولیت شغلی. و از یک دختر ۱۷ ساله بخاطر رقصیدن بازجویی می کند.بهائیان هم باید از خود سوال کنند که آیا ایرانی بودن آن ها برایشان مهم هست و یا بهایی بودنشان.و اینکه چطور مانند یهودیان از پیوندهای دینی خود برای برجسته شدن و بقای خود استفاده کرده اند و‌نه بستگی های وطنی و ایرانی.

باری! یکجایی ما باید به این رمانتیسم منحط پایان بدهیم.هیچ کسی مظلوم نیست و دستان همه ما به جنایتی تاریخی آلوده است.

همانطور که آرنت در کتاب خود توتالیتاریسم می گوید انسان های عادی هیچگاه درک نمی کنند که همه چیز ممکن است .و برای ما نیز این امکان بالقوه وجود دارد که به یک تنزل جمعی و خشونت بار دچار شویم.در حقیقت وقتی یک میکروپاورها یا قدرت های میانه و‌کوچکتر( تئوری میکرو فیزیک‌ قدرت فوکو) یعنی همان اصناف و احزاب ما می آیند و رسالت اصلی خود را فراموش می کنند و عملا مبدل می شوند به ابزار قدرت حاکمه می شود وضعیت خطرناک کنونی ما که صنف البسه دستور جمع آوری مانتوهای جلو باز را از بازار می دهد که این دخالت آشکار در زندگی خصوصی افراد است.و البته شاخصه آشکار حکومتهایی است که می خواهند همه چیز مردم را کنترل بکنند از جمله اتاق خواب آن ها و پوششان را .ودر برابر این خطر البته همه ما سکوت کرده ایم که هیچ همکاری هم داریم.

ما با باید این پرسش های اساسی را از خود بکنیم همانها که هانا آرنت در پیش گفتار” توتالیتاریسم” مطرح می کند : چه پیش آمد؟ چرا پیش آمد؟ و‌چگونه می توانست پیش آمده باشد ؟”

موجب تاسف و‌تعجب من است که ما برای تولد یک کودک به مادر و‌پدر او تبریک می گوییم و‌از آنها تقدیر می کنیم ، کاری طبیعی که ابدا دارای فضیلت خاصی نیست.در صورتیکه این تبریک و پاسداشت را باید زمانی انجام دهیم که از پس زحمات بی دریغ این والدین کودکی تربیت شود که انسانی ارزشمند و‌دارای فضیلت اخلاقی و انسانی باشد.در غیر اینصورت فقط می توان از مادر او به اعتبار اینکه از جنینی نه ماه نگهداری کرده سپاسگذاری کرد و بس.یعنی صرف مادر یا پدر شدن هیچ فضیلت اخلاقی محسوب نمی شود و تنها پذیرش یک نقش طبیعی از سوی دو انسان است .

همانطور که ایرانی بودن یا عراقی بودن و یا بریتانیایی و آمریکایی بودن هیچ فضیلت و ارزشمندی ذاتی ندارد و من باز متاسف می شوم عده ای با کمال افتخار از ایرانی بودن خود و یا بریتانیایی بودن خویش سخن می گویند موردی که در آن هیچ دخالتی نداشته و به حکم طبیعت و اجبار نصیب آنان شده است.این شامل نژادهای انسانی مانند ترک ، عرب، آریایی ، یهودی، اسلاو ، ایرلندی وایسلندی وغیره هم می شود .یعنی اینکه بعضی می آیند از برتری زبان فارسی و یا عربی می گویند یا پان ترکیسم را رواج می دهند و یا از برتری نژادی ما نسبت به اعراب می گویند اینها همه ناشی از تفاخر به چیزهایی است که ابدا ما در انتخاب آنها سهیم نبوده ایم .و خود این دسته بندی ها و رکونایزها می شود عامل انواع دشمنی ها و تولید خشونت ها در جامعه انسانی .

درست مانند مفهوم برابری و برادری که ایدئولوژی ها و انقلاب ها می سازند و از این طریق هر گونه تفاوت طبیعی و ذاتی انسان ها و آنچه که بعدا آنها به سبب مجاهدت های فردی و جمعی بدست آورده اند را نادیده می انگارند.در حقیقت انسان ها در وضعیت غیر طبیعی ابدا با هم برابر نیستند ولی این نمی تواند عامل هیچ گونه خط کشی بین آنها تلقی گردد.هر چند که آنها می توانند برای بدست آوردن حقوق عادلانه تلاش کنند .ولی متاسفانه همیشه و همه جا تفاوت های طبیعی بین انسان ها که در آنها هیچ اختیاری نداشته اند موجب اختلافات و‌نزاع های خانمان برانداز بین آنها شده و ایدئولوژی های سیاسی و دینی به این خشونت ها دامن می زنند.و این خود حس مشترک یا خرد جمعی یا درایت افراد جامعه (Commen sense که هانا آرنت به تاسی از کانت مطرح می کند.)را نابود می کند.

ما بعنوان یک انسان ایرانی یک جایی باید تجدید نظر بکنیم در خودمان.ما باید بجای پرداختن بی رویه خود به مسائل ذهنی مانند عشق و یا مفاهیم کلی مانند آزادی و عدالت به عقلانیت و واقع گرایی روی بیاوریم.ما باید از شفقت ورزی و عشق دست برداریم و‌دوستی را بجای آن انتخاب کنیم. همانطور که مارسل پروس در شاهکار خود زمان از دست رفته و پیش از او شکسپیر در اتللو بیان می کنند عشق مفهومی است بشدت انزوا انگیز و کشنده.انسان عاشق از حسادت، کینه و‌تمنا پر شده است درست مانند انسان مدرن.در عشق تفاوت های انسانی نادیده گرفته می شود همانطور که ارتباط با جامعه به بهانه تعلق خاطر به یک نفر.و این خطرناک است زیرا انسان ها را اتمیزه می کند.و انسان ایرانی درست بهمین دلیل تنهاست و تن به مقولات ذهنی و سوبژکتیوی می دهد.در حقیقت شاعرانه گی ما و عاشق بودن دائمی ما موجب شده ما از بوده گی در جهان و یا در جهان بودن ( آنطور که هایدگر می گوید و آرنت به تاسی از او بیان می کند) جدا شویم و تن به استبداد بدهیم.

#علی_دادخواه
۲۱ تیرماه ۱۳۹۷

با کانال همای خبر همراه باشید

همچنین ببینید

اجرای طرح بوم گردی نیازمند نظارت بیشتر/زهرا رگان

اختصاصی همای گیلان، استان گیلان یکی از استان هایی با پتانسیل بالای توریستی و جاذبه ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.