سرخط خبرها
خانه » مقاله » درد ایثارگران جامانده/محمود مقدسی

درد ایثارگران جامانده/محمود مقدسی

Print Friendly, PDF & Email

اختصاصی همای گیلان، رحمت:محمود جان امروز درباره کتاب خط سرخ شهادت که امسال منتشر کردی بگو ؛ امروز اصلا بحث پزشکی را بگذار کنار گرچه این کتاب رو خوندم ولی در باره ی مجروحیت شیمیایی؛ دوست دارم بیشتر بدونم .در سال ۱۳۶۶ در شلمچه شب عملیات چه اتفاقی افتاد؟ بچه من اصلا جبهه را ندیده کتاب تو را خوند خیلی متاثر شد.یک مقدار بیشتر توضیح بده ، دلم می خواد این مسئولین که پشت میز نشستند و اکثرا سنشان نمی خورد که جنگ را درک کرده باشند. بدانند که چه سختی هایی را ایثارگرانی مثل شما تحمل کردند. الان آنها پشت میز راحت نشستند وبرخی ها بجای خدمت دارند خیانت می کنند و دل رزمندگان را درد می آورند. قطعا شهداء که شمع تاریخند اینها را نمی بخشند.
محمود: رحمت جان من که در مقابل ایثار گران عددی نیستم فقط ۳ بار در سالهای ۶۴ ؛ ۶۶ و۶۷ در جبهه از طریق بسیج که پست حساس اداری داشتم حضور یافتم ؛ در مقابل آنهایی که ایثار کردند و الان پیش خدایشان هستند یا مثل این عکس ؛ نگاه کن یکی از دوستان امروز برام فرستاد؛ عکس ۳ رزمنده ی جانباز است یکی دو تا پا ندارد ؛ آن یکی پای چپ ندارد و سومی هم پای راست.این مسئولینی که به ارباب رجوع خدمت نمی دهند وتعداد محدودی رشوه (ادارات اقتصادی) یا ادارات دیگر پارتی بازی می کنند و خویشان خود را در استخدام ها اولویت می دهند ؛ جواب شهداء و این جانبازان و خانواده های داغدارشان را چگونه باید بدهند؟بگذریم ، دردم زیاد است از مرحله پرت می شوم . اما سوالات در مورد جبهه؛ اسفند ۱۳۶۵ برای بار دوم اعزام شدم به اتفاق اصغر (دبیر ریاضی)؛ محمد حسین( دبیر زبان ) و سید اسماعیل(دبیر حرفه وفن) وقتی رسیدیم به شوشتر دیدیم همه آماده ی رفتن به خونه هستند ظاهرا لشکر قدس گیلان عملیات کرده بود و کل نیروها همه باید مرخصی اجباری می رفتند.اصلا رزمنده نمی خواستند.من خیلی پکر شدم به ما گفته بودند باید شما هم که هنوز نیامده بروید مرخصی! فقط توپخانه باید می ماند تا پشتیبانی کند.مسئولی را دیدم در بدر دنبال یک نفر می گشت که گواهی رانندگی داشته باشد رزمنده ها اکثرا زیر ۱۸ سال داشتند ونمی توانستند گواهی نامه بگیرند با ناامیدی آمدند نزد ما چهار نفر دبیران آموزش وپرورش .گفتند شما هم هیچکدام گواهینامه رانندگی ندارید؟ بین چهار نفر فقط من گواهینامه داشتم .مسئول پخش نیرو خوشحال شد ودستم را گرفت وگفت:برادر تو کجا بودی من الان دوروز بین نیروها می گردم یک نفرشان پیدا کنم تا ماشین توپخانه را به او بدم ؛ چون راننده ماموریتش تمام شده وماشین را آورده اینجا گذاشته وگفتی دیگه نمی رم خط ؛ اگر امروز راننده نفریستیم ؛ عملا ما که توپخانه در دو نقطه مستقر هستیم .امروز حداقل ۱۶ نفر نهار نخواهند داشت خدا تو رو رسوند. تو بگو الکی گواهی گرفتی یا رانندگی را بلدی؟!گفتم :من ماشین دارم.
گفت:راست میگی؟!پس سرمایه داری؟
گفتم:ماشین که چه عرض کنم ژیان دارم .
گفت:ای برادر ما با قرض و قوله با فروش طلای عیال توانستیم یک دستگاه موتور هندای دست دوم تهیه کنیم ؛ آنوقت شما ژیان ساخت فرانسوی را ماشین نمی دانید؟فقط به شما بگویم ماموریت شما خیلی خطر ناک است هر لحظه امکان شهادت است خودت را حفظ کن. جان تعدادی در گرو زنده ماندن توست. یعنی رزمنده اگر غدا نخورد نمی تواند توپ شلیک کند ومسئولیت غذا وحمل گلوله ی توپ با توست سعی کن زنده بمانی.
گفتم : من آماده هستم به یاری خدا خدمت رزمندگان باشم این دوستان فرهنگی من چه خواهند شد؟ .
گفت:ما همه باید به مرخصی بریم اونها اینجا کاری نخواهند داشت با ما می یاند شمال. رحمت جان سرت را درد نیارم ضمنا ساعت ۹ یک بنده ی خدا را قول دادم و باید خونه باشم ولی فعلا وقت هست.ماشین را تحویل گرفتم در خرمشهر غذا را برای ۳ وعده نهار ؛ شام و صبحانه را به اتفاق برادر بسیجی ۱۷ ساله ابوطالبی از شهرستان لنگرود عازم شلمچه شدیم.
.ابوطالبی:آقای دبیر ریاضی میدونی این جاده را چه می گویند؛( خط سرخ شهادت) .گفتم: یعنی چه ؟ گفت: گاز بده برو عملا مشخص میشه! گاز دادم هنوز ۲ کیلومتر نرفته بودم دیدم دارند می کوبند چپ راست اصلا انگار ما را می بینند دیدبان عراقی واقعا ما را می دید. طوری نشانه می گرفتند که تعجبی بود ولی من اشهدم را خواندم واصلا توجهی نکردم با خودم گفتم عجب توفیقی پیدا کردم هر لحظه خودم را در معرض شهادت می بینم خدا را شکر کردم. ابوطالبی وقتی دید دارم شکر می کنم متعجب شد .
گفت: آقای دبیر نترسیدی ؟ پشیمان نیستی؟.
گفتم : خیلی هم افتخار می کنم که راننده ی دربست شما رزمنده گان هستم توفیقی نصیبم شد.
گفت: آقای دبیر تو دیگه کی هستی !ماشین و پست اداری وخونه ی شخصی همه را رها کردی آمدی در میان خون وخاک آنوقت افتخار هم می کنی ؟ منو که نگاه می کنی از اول جنگ تا کنون در جبهه هستم ولی هیچ یک از این امکاناتی که تو داری من ندارم.
گفتم: این چیزهایی که تو میگی کدامشان در قبر بدردم می خورند خوش انصاف!؟ گفت راست میگی ؛ دنیا را واگذار کردی. ولی این نظام به افرادی مثل شما نیاز دارد. با این دیدگاه شما نباید به جبهه می آمدی باید می ماندی و خدمت می کردی.
رسیدیم مقر توپ ۱۲۶ غذا را بین بچه ها حدود ۷ نفر بودند تقسیم کردم به من گفتند: بچه های توپ ۱۰۵ سه کیلومتری عراق هستند غذای آنها را هم برسان.
گفتم:من که راه را بلد نیستم . سربازی را با من فرستادند و غذا ی آنها را هم رساندم.
.بی انصافها به محض حرکت انگاری دیدبان کنارم هست چنان گرا می داد و من و به توپ می بستند که نگو.بدون توجه به گلوله های متعددراهم را ادامه دادم خوشبختانه غذای آنها را هم رساندم و حدود یک ماه هر روز کارم رساندن غذا وگلوله توپ از خرمشهر به خط بود. البته بعضی روزها آرام بود وپذیرایی نمی کردند ولی برخی روزها واقعا می ترسیدم آنهم موقعی بودکه گلوله حمل می کردم که اگر یک توپ به ماشین اصابت می کرد پودر می شدم و هیچ آثار جسمی از من نمی توانستند پیدا کنند.تا شب عملیات لشکر ؛ فکر می کنم ۲۵ کربلای مازندران بود دقیقا یادم نمیاد شاید هم لشکر خراسان بود به هر حال ما پشتیبان بودیم و باید از اول غروب تا پاسی از شب بر اساس دستور دیدبان شلیک می کردیم آنقدر شلیک کردیم آنها را دیوانه کردیم؛ نامیزان ها مجبور شدند شیمیایی زدند به خرمشهر ؛چون اگر به ما می زدند باد می برد به سمتشان وخودشان هم مسموم می شدند ولی زدند به خرمشهر که پر بود از نیروهای پشتیبانی وتدارکاتی و تسلیحاتی.
ابوطالبی:بچه ها بوی شیمیایی میاد همه ماسک های خودشان را بزنند آقای دبیر تو ماسک نداری بیا این ماسک من بزن مقدسی: بعدا تو می خوای چه کار کنی؟!
نگران من نباش من تجربه دارم با آب زدن به چفیه با بینی نفس می کشم.گلوله پراکنی بطور کامل از طرفین قطع شد.سکوت مطلق حاکم شد .نگاهی به من کرد.
ابوطالبی: آقای دبیر حالت خوب نیست ؟ رنگت پرید ه چه شده نمی تونی خوب تنفس کنی؟ماسک و از سرم برداشت یک مقدار فکر کرد .گفت:منو به بخش این ماسک قبلا استفاده شده بود و فیلترش بایدعوض می شد این ماسک آلوده بود چفیه تو رو بده آب بزنم تا با اون نفس بکش .چفیه را گذاشتم جلو بینی نفس کشیدم قدری حالم بهتر شد نزدیکی های صبح ابوطالبی
گفت : بچه ها می توانید چفیه های خودتان را کنار بگذارید ظاهرا هوا تمیز شده آقای دبیر تو حالت چطوره ؟ من واقعا معذرت می خوام نمی دانستم.
گفتم : اشکالی نداره تو قصد محبت داشتی چیزی که خودت نیاز داشتی دادی به من مهم نیست فقط یک مقدار احساس گیجی می کنم وحالت تهوع دارم.
گفت: نگران نباش پاسدار زنبوری فرمانده کل توپخانه ی لشکر از صومعه سرا است حتما الان میاد میریم دکتر سه تا از بچه های دیگر هم ناراحت هستند.
زنبوری: بچه ها چطورین ما دیشب به محض شنیدن شیمیایی در خرمشهر خودمان را رساندیم ماموریتمان را انجام دادیم شما حالتان خوبه؟ ابوطالبی چهار تا از بچه های ما ناراحتا باید برسانمشون دکتر.پس اول یک چیزی بخوریم تا ساعت ۸ نشه دکتر بیدار نمیشه .من دیدم وقت دارم می خواستم بدانم بچه های خرمشهر دیشب چه کردند به سرباز گفتم:بیا با هم بریم خرمشهر به بینیم چه شده؟ با هم رفتیم .خدای من چه می دیدیم انگاری خاک مرده پاشیده باشند اصلا یک نفر هم نبود! اینجا دیروز من نهار گرفتم پر از نیروهای پشتیبانی بود!!.نمی دانم افقی یا عمودی شبانه همه را منتقل کردند گریه ام گرفت . خواستم بیام به سمت شلمچه پرنده ای روی اسفالت خیابان نظرم را جلب کرد ماشین را پارک کردم ورفتم پرنده را برداشتم حیوان خدا خیلی قشنگ بود ولی سهمش از دنیا فقط خفگی بود.پرنده را باخود آوردم.ماشین را در مقر پارک کردم و با ماشین فرمانده به بهداری لشکر مراجعه کردیم بیش از سیصد نفر صف ایستاده بودند تا نوبتشان شود وقطره ای برای چشم یا قرصی برای تهوع یا سردرد …بگیرند من هم صف ایستادم ۱۰ دقیقه طول نکشید. افتادم ولی بیهوش نبودم دوستانم گفتند: عینکش را برداریم. بعد دیگه چیزی یادم نمی آید از ۹ صبح ۲۲ اردیبهشت ۱۳۶۶ تا ۱۰ صبح ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۶ یعنی حدود ۱۶۸ ساعت یک جورایی مهمان شهدا ء بودم رحمت جان تو چرا اشک می ریزی ؟! اشک باید آنهایی بریزند که تکیه بر پست های اداری زدند وخون شهداء برایشان ارزشی ندارد نه تو که ۳۰ سال در پست های مختلف اداری وآموزشی کار کردی ونان حلال به بچه هات دادی برادر. آره ساعت ۱۰ پاشدم ولی سرم گیج می رفت نگاه به لباس هام کردم دیدم لباس بیمارستان تنم است . دیگه گریه هات رو پاک کن بخند جک بگم برات…ضمنا علاوه بر نوشتن کتاب خط سرخ شهادت که حدود ۱۰۰ صفحه بیشتر نیست؛ کتابهای خاطرات پند آموز ؛ احیای کشاورزی؛ خط سرخ ؛ سلامتی هدیه الهی ؛ منتشر شد براساس مجوز وزارت ارشاد وکتاب سیاسیون نظام که عملکرد رهبری و۷رئیس جمهور نظام جمهوری اسلامی ایران می پردازد همراه با نقد و بررسی وتجزیه تحلیل عملکرد بصورت نثر ونظم! همچنین کتاب آقای معاون که سریال تلویزیونی است ؛ شاخص عملکردم را با دیالوگ نوشتم به نظر این حقیر هر پرسنلی که درپست های اداری منصوب می شود؛ باید این کتاب را بخواند (کارشناس رسمی علوم اداری هستم هم علمش را دارم هم تجربه اش را) سریالی نوشتم تحت عنوان عاقبت بخیر که دو جوان جویای کار را که فوق لیسانس هستند از شهر کشاندم به روستا ومشغول کردم طوریکه بعد از چهار سال آنقدر علاقمند به امر تولید برنج می شوند که دنبال کار نیستند. همه بصورت دیالوگ هست البته یک
بار با آقای ظهیری مدیر کل محترم صدا سیما ملاقات در وقت کوتاهی داشتم(فرد شایسته ای به نظر آمد). قرار شده بود ایشان با مدیر تولید صحبت کنند و اقدامات لازم انجام شود ولی به نظر می رسد برخی طوری صدا وسیما را قبضه کردند که صدای غیر خود را نمی شنوند و سریال های تکراری افرادی که خود می نویسند و کار گردانی می کنند ومردم را به ماهواره سوق می دهند ؛ با سریالهایی با قصه های کلیشه ای مردم راخسته کردند. در نظر دارم با کتابهای خودم نزد رئیس صدا و سیما برسم ؛ شاید گوش شنوایی یافتم. ول کن نیستم تا نزد رهبری هم میرم. وقت شریفشان را انشاءالله خواهم گرفت ? به تکلیفم عمل می کنم برادران و خواهرانیکه این نوشته را می خوانید این حقیر سراپا تقصیر چون پیش خدا تعظیم کردم ومی کنم ؛ لذا از هیچ دو پایی نمی ترسم .دلتنگم چرا میزان مطالعه ما در ایران کم است و چرا موقعیتی ایجاد نمی کنیم تا نخبگان ما به خارج نروند. چرا اختلاس گران ونجومی بگیران ذخیره ی انقلاب لقب می گیرند وچرا خیلی از نمایندگان به فکر خویشتند نه مردم!چرا بیکاران پناهگاهی ندارند؟ ایثارگران بی پناهند؛ چرا و دهها چرای دیگر …که اکثرا باید رئیس محترم جمهور پاسخگو باشد. و باید مطالبه بصورت عمومی در آید. تا به درخواست منطقی مردم پاسخ منطقی داده شود. ما کشور ثروتمندی هستیم . اگر دنیا هم ما را تحریم کنند؛ ما می توانیم با برادری و همدلی زیر چتر ولایت مطلقه ی فقیه که در حال حاضر از نظر دوست و دشمن خیرالموجودین است خودمان را اداره کنیم ، ببخشید اطاله کلام دادم ، کاش شهداء مرا در سال ۱۳۶۶ دیپورت(اخراج) نمی کردند!! والان همرزمانم را بی کس و تنها در کنج بیمارستان یا منزل گرفتار نمی دیدم .که داد رسی به جزء خدا ندارند!. والسلام .برادر کوچک ایثارگران:محمود مقدسی/ قم بیستم آبان ۱۳۹۷🇮🇷

با کانال همای خبر همراه باشید

همچنین ببینید

نبرد سرنوشت ساز مورچه خورت/تهیه کننده علی غلامرضائی مدرس دانشگاه وپژوهشگرتاریخ ایران

اختصاصی همای گیلان: از جمله حوادث مشهور در قصبه ی مورچه خورت، نبرد بزرگ نادرشاه ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.